در ادامه ی اون مطلب مختصری که برای لیز کردن ماشین (اجاره ی ماشین) در تورنتو نوشته بودم. حالا می خوام یک کوچولو، در مورد خریدن ماشین بهتون بگم.
خلاصه ی داستان اینه که اگر پول خیلی قلمبه ای توی جیب تون هست و کاری باهاش ندارید، خیلی منطقیه که به کمپانی مورد علاقه تون برید و یک ماشینم آخرین مدل با حال انتخاب کنید و قلمبه ی پول ها رو بپاشید روی سروصورت آقای فروشنده، و با افتخار و شادمانی، محل رو ترک کنید.
این حالت، تقریبا هرگز اتفاق نمی افته. پس بیشتر از این، جزییات اش رو باز نمی کنیم.
حالت دوم خریدن ماشین در تورنتو اینه که شما بصورت بالقوه، یک قلمبه پول دارید. بنابراین بصورت بالقوه می تونید اون ماشین خفن رو بخرید. اما برای اینکه بتونید بصورت بالفعل ، واقعا سوارش بشید و در حالی که دارید در خیابون های تورنتو رانندگی می کنید، به عالم و آدم فخر بفروشید، به یک کاتالیزور نیاز دارید.
ماجرا از این قرار است که شما تمام آن پول قلمبه رو ندارید. اما کار خوبی دارید که می توانید در مدتی معین، آن پول را جمع کنید. در این شرایط، با گردنی افراشته، به نمایندگی ماشین مورد نظر می روید، شماره کردیت کارت تون رو هم می دهید. آنها از یک اداره ی خفن که تمام اطلاعات مالی آبا و اجدادتان را دارد، استعلام می گیرند. و اگر دختر/پسر خوبی بوده باشید، با همان اندک پول، ماشین گرانقیمت و خفن شان را به شما می دهند و در ازای آن ، شما شماره کردیت کارت تون رو بهشون می دید تا بتونن هر ماه، از حساب تون، اقساط ماهیانه رو برداشت کنند.
به روش ، می گن فایننس کردن ماشین. یک جوری وام گرفتن برای خرید ماشین محسوب می شه. در این روش، سود بهره ای که به اقساط شما، اضافه می شه، کمتر از دو درصد هست.
یک حالت سوم هم وجود داره و اون هم اینه که اصولا پول تون به ماشین نو نمی رسه، یا اینکه اصلا نمی خواین اینقدر پول رو صرف خرید ماشین کنید.
معلومه که بهترین راه، خرید ماشین دست دوم هست. در این روش، برخلاف دو روش قبلی، غیر از اینکه می تونید ماشین تون رو از نمایندگی ها تهیه کنید، از آدم های معمولی و یا از بنگاه های ماشین هم می تونید ماشین بخرید. (که البته به لحاظ ساختاری، یک فرقی با هم می کنند. که نمی دونم فرصت می کنم که براتون بگم، یا نه.)
اگر خاطر شریف تون باشه، در مطلب "لیز ک.ردن ماشین" گفتم که شما، در واقع ، ماشین رو برای مدتی معلوم ، از کمپانی، اجاره می کنید و در پایان مدت اجاره، اون رو به نمایندگی، بر می گردونید.
حالا سوال اینجاست که اون ماشین های دست دوم رو کمچانی چکار می کنه؟
و جواب همین جاست که کمپانی ماشین های دست دوم رو به آدم های دیگه می فروشه. (یا نقد. یا فایننس)
بسیار واضح ه که نرخ سود، در شرایط بالاتره و به حدود 5 درصد می رسه.
اما نکته ی خیلی خیلی جالبی که توی این داستان هست، ساز و کار اداری، برای نقل و انتقال ماشین در اونتاریو هست. شما اگر ماشین را از یک شخص می خرید، برای انتقال سند، تنها به 5 دقیقه زمان نیاز دارید.
صحنه اینجوری ه که شما ماشین رو می بینید و می پسندید. بعدش به یک تعمیرکار نشون می دید و اون آقای تعمیرگار، برای شما، گواهی ایمنی ماشین رو صادر می کنه. (البته اگر خودتون احساس می کنید که خیلی در امور ماشین متخصص هستید و خودتون می تونید بفهمید که ماشین سالم ه، طبیعتا لازم نیست که به تعمیرکار نشون بدید) در این لحظه، شما خواستگار ماشین شده این و یک دل ، نه صد دل، در گرو آن داده اید.
دست در جیب مبارک می کنید و پول را می دهید. آقای فروشنده هم دست در جیب می کند و برگه ی مالکیت ماشین را بیرون می آورد و پشت اش را امضا می کند و به شما می دهد.
شما، روی ماه ایشون را (در صورتی که همجنس شما بود) می بوسید و معامله تمام است.
از این لحظه، شما 6 روز وقت داری که بری به یکی از دفاتر اداری (که در سطح شهر، فراوان است) و برگه را بدهی به آنها. در همان لحظه، آنها برای شما برگه ی سند جدید صادر می کنند و پلاک جدید را به نام شما می زنند و پلاک ها تحویل تان می دهند.
شما هم از دفتر میای بیرون، پلاک قدیمی رو می کنی، پرت می کنی توی سطل آشغال و پلاک جدید رو نصب می کنی و شاد و شنگول، می ری که به دوست هات شیرینی بدی.
به همین سادگی و خوشمزگی
یک چیزی هم که یادم رفت بگم و شاید یک روزی به درد یکی بخوره اینه که آدم های فروشنده ی ماشین رو می تونید از توی سای kijiji.ca پیدا کنین.
همچنین سایت Autotrader هم سایت خیلی خوبی برای پیدا کردن ماشین های دست دوم ه.
سایت فیسبوک هم همشه می تونه یک منبع مناسب باشه
برید ماشین بخرید و حالش رو ببرید
یک روز، گل پسر یک برگه از مدرسه آورد که برای ما نامه نوشته بودند و اعلام کرده بودند که احتماالا دوشنبه ی هفته ی آینده، مدرسه تعطیله. چند لحظه مکث کردم و به جمله ها فکر کردم. تا الان نشده بود نامه ای از مدرسه دریافت کنیم که در مورد کارهای مدرسه، با احتمال صحبت کنه. معمولا کارهاشون از مدت ها قبل، خیلی دقیق و قطعی بود.
چند لحظه بعد هم داستانی پیش اومد که نتونستم ادامه ی نامه رو بخونم و بفهمم ماجرا از چه قراره.
فردا صبح، توی ماشین، اخبار گوش می کردم که فهمیدم، معلمان مدرسه، قراره از دوشنبه اعتصاب کنند به کاهش بودجه های آموزشی و افزایش تعداد دانش آموزان در هر کلاس و .
بعدا هم کاشف به عمل اومد که از چند روز قبل، خواسته ها و اعتراضات شون رو اعلام کره بودن. ولی تاثیرگذار نبوده. بعد هم معلمان کمک آموزشی اعتصاب کرده بودند که باز هم توفیقی حاصل نشده بوده. و حالا ، معلمان، تهدید کرده بودند که اگر به خواسته هاشون توجه نشه، از روز دوشنبه، در کلاس های درس، حاضر نخواهند شد.
وخیلی جالب بود که اداره ی مرکزی، به تمام والدین نامه زده بود که به دلیل اینکه معلم ها احتمالا در مدرسه نخواهند بود، و امنیت بجه ها رو نمی تونیم تامین کنیم، مدرسه ها احتمالا از روز دوشتبه تعطیل خواهد بود. و در ادامه، از والدین درخواست کرده بود که برای نگهداری از بچه ها، در این روزها، تمهیداتی رو در نظر بگیرید.
از فواید جانبی این اعتصاب، می شه به شادی گل پسر ما اشاره کرد.
من، تازه فهمیدم که "از مدرسه گریزان بودن" در ذات بشریت نهفته است و ربطی به کیفیت آموزشی و عشق و حال در مدرسه نداره. بعدا باید در یک فرصت مناسب در مورد نظام آموزشی اینجا تعریف کنم که حالش رو ببرین.
اما، دقیقا در همان لحظه ای که به هنگام خواب در آخرین ساعات شامگاه یکشنبه نزدیک می شدیم و گل پسر داشت حال می کرد که فردا تعطیله، ناگهان ایمیلی در یافت کردیم که نوشته بود، همین الان، مقامات حکومتی، با نمایندگان معلمین به نتیجه رسیده و قانون کاهش بودجه ی آموزشی، لغو شده. بنابراین، کوچولوهای گشادمون، باید فردا صبح ، هم بکشن و تشریف بیارن سر کلاس هاشون.
فقط من داشتم به قیافه ی پسر نگاه می کردم که در آستانه ی گریه کردن بود.
شک عاطفی سنگینی بهش وارد شد.
بالاخره پوستم کنده شد تا تونستم مدارک رو جمع و جور کنم و همه ی فرم ها رو توی سایت، آپلود کنم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم. بعد از چند لحظه مکث، دوباره به سمت کامپیوتر نیم خیز شدم که دکمه ی نهایی رو فشار بدم و مدارک رو ارسال کنم و برم به مرحله پرداخت. در همین لحظه بود که یک چیزی به من گفت که بهتره دوباره مدارک رو چک کنم.
این بدترین قسمت داستان، برای منه.
من، هیچ وقت کارهام رو دوباره چک نمی کنم. هر دفعه هم بخشی از کیفیت کارم رو به همین خاطر از دست می دم. یامه وقتی مدرسه می رفتم، همیشه اولین نفری بودم که برگه امتحانم رو به معلم می دادم. و همیشه هم اشکالات و غلط های احمقانه داشتم و نمره ام رو از دست می دادم.
اما این دفعه با مدارک مامان اینا نمی شد شوخی کرد. اگر اشتباهی رخ بده، مدارک برگشت می خوره.
و البته حس من هم کاملا درست بود. بخشی از اطلاعات شناسنامه ی بابا، غلط بود و بخش بزرگی از فرم ها رو باید دوباره پر می کردم. البزته اشتباه از من نبود و اصل شناسنامه مشکل داشت. اما به هر حال، باید داستان ، درست می شد.
قبل از اینکه برای فرستادن دعوتنامه اقدام کنم، ایطن فرآیند برای من، یک غول بزرگ بود. فکر می کردم که خیلی باید کار عجیب و غریبی باشه. از یکی از دوستام هم در همین زمینه پرسیده بودم و اون هم به من گفته بود که کاری نداره ، یک نامه می نویسی و می فرستی برای خانواده ات توی ایران، اون ها هم خودشون می برن به آژانس های مسافرتی، اونها خودشون برات هماهنگ اش می کنن.
اما تحقیقات من، خیلی زود نشون داد که داستان به این گشادی ها هم نیست و خانواده ی محترم برای اینکه مدارک شون رو بدن به آژانس ها که براشون انجام بدن، باید چند میلیون، پیاده بشن.
یک کوچولوی دیگه هم که به تحقیقاتم اضافه کردم، فهمیدم که اصلا کاری نداره، خودم می تونم برای بابا اینا یک نامه ی دعوتنامه درست بنویسم و از طرف اونها، یک اکانت باز کنم و فرم ها رو پر کنم و همه چیز رو آپلود کنم و . تمام .
همین کار رو کردم.
در کمتر از ساعت، نامه ی انگشت نگاری اومد و بلافاصله هم ویزاشون صادر شد. به همین راحتی.
نکته ی داستان اینه که بری توی سایت www.canada.ca و یک اکانت به نام شون باز کنی. بعد، خودش چند تا شوال می پرسه تا شرایط رو تشخیص بده و متناسب با شرایط ات، فرم و مدارک درخواستی رو اعلام می کنه.
در این لحظه ی تاریخی، مدارک رو از ایران جمه می کنی و می گی که اسکن کنند و برات بفرستند.
شما هم براساس همون ها، فرم ها رو پر می کنی و مدارک رو هم آپلود می کنی و می فرستی بره.
به همین سادگی، چند میلیون تومان، خودت و خانواده ات رو جلو می اندازی.
برای هر کسی، یک کاری وجود دارد که برایش سخت ترین کار دنیا ست.
برای من، درخواست افزایش حقوق، وحشتناک ترین کاری ست که ممکن است مجبور به انجام اش شوم.
خوشبختانه در مدت 15 سال کار کردن ام، به تعداد انگشت های دستم لازم شده است که در مورد حقوق با مدیر شرکت، یا کارفرما هایم صحبت کنم. و اکثرا، حقوق من به صورت خودجوش، افزایش می یافت.
چندین بار، در درون خودم دنیال ریشه های این اتفاق گشته ام. می خواستم بفهمم که چرا انجام این کار، تا این حد برایم مشکل است. تا اینکه چند وقت پیش، در یک مقاله ی روانشناسی، خواندم که انجام بعضی کارها، برای آدم ها ، به این دلیل دشوار است که با تصویر درونی ای که از خودشان ساخته اند، مغایرت دارد. مثلا ، احتمالا، من از خودم، به عنوان یک کارمند، نصویری را از یک کارمند حرف گوش کن از خودم در درون خودم ساخته ام که هیجوقت گله و شکایلی از کار ندارد و خودش را با شرایط، هماهنگ می کند.
حالا اعتراض کردن در مورد حقوق، با این تصویر ذهنی مغایر است. و من قبل از اینکه بخواهم با مدیرعامل یا دیگر عوامل بجنگم، اول باید با خودم مبارزه کنم. و در واقع خلاف تصویر درونی خودم حرکت کنم.
امروز، یکی از اون صحنه ها بود.
چند وقت هست که می خواستم در مورد حقوقم با جانی صحبت کنم. اما تا امروز، موقعیت اش پیش نیامده بود. هر روز، یک داستانی می شد که محیط برای عنوان کردن چنین درخواستی، اماده نبود.
بالاخره امروز، جانی، شاد و شنگول و خندان ، وارد دفتر شد. همه چیز مرتب و اماده به نظر می رسید. از گریس شنیده بودم که امروز صبح، موفقیت هایی در یک مذاکره حاصل شده . و موقعیت خوبی است بای در خواست حقوق.
و در این لحظه بود که نبرد سنگین درونی من آغاز شد.
و این مبارزه اینقدر به طول انجامید تا بالاخره، جورج از راه رسید. و من می دانستم که اگر پایش به اتاق جانی برسد، موقعیت امروز من، کاملا از دست خواهد رفت.
در اخرین لحظات، دست از نبرد به خودم برداشتم و به اتاق جانی رفتم و درخواستم را مطرح کردم.
قرار شد فردا، بنشینیم و در این مورد، مفصلا صحبت کنیم.
از یک نظر، خیلی خوشحالم که توانستم این غول را شکست بدهم.
و از سوی دیگر، در این فکرم که چطور می توانم از شرش ، خلاص شوم. و دفعات بعد، با تلفات کمتری بتوانم درخواست افزایش حقوق بدهم.
درباره این سایت